مرگ مشکوک همخوابگاهی و کشف الگوی قتلهای زنجیرهای سالانه در خوابگاه دختران، دانشجوی جوانی را در تقابل با راز هولناک «انجمن ستارگان شمال» قرار میدهد.
محیا نصیری، دانشجوی سال اول رشته ادبیات، با رویاهای بسیار قدم به پایتخت و خوابگاه قدیمی شماره هشت میگذارد، اما خیلی زود سکوت شبهای خوابگاه با نالههایی مرموز در راهروهای تاریک شکسته میشود. او با دختری رنجدیده به نام افسانه آشنا میشود که رازهای هولناکی از زندگیاش برملا میکند، اما مرگ ناگهانی و تکاندهنده افسانه در آغوش محیا و آخرین کلماتش که بوی انتقام میدهد، زندگی آرام دانشجویی او را به کابوسی بیدار تبدیل میکند. وقتی مسئولین دانشگاه هویت دختر را ریحانه ملکی اعلام کرده و مرگ او را طبیعی میخوانند، تناقضات آشکار میشود. محیا به همراه دانشجویی زیرک، الگوی وحشتناکی را کشف میکند: هر سال در تاریخی معین، یکی از دختران سالدومی در همان ساختمان جان میسپارد. با پیدا شدن عکس مادر محیا در اتاق باغبان دانشگاه و دریافت پیامی ناشناس برای حضور در مکان ممنوعه، محیا درمییابد که این حوادث تصادفی نیستند و او ناخواسته به سمت رازی مخوف و تشکیلاتی پنهان به نام «انجمن ستارگان شمال» کشیده شده است.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
انجمن ستارگان شمال (عیارسنج).pdf
۱. «افسانه لحظهای مکث کرد، وحشتش فزونی یافته بود، بدنش در عرقی سرد فرو رفته بود و بیاختیار میلرزید:
_ خواهش میکنم مراقب خودت باش و انتقام من رو ازش بگیر.
محیا با صدایی که رفتهرفته از ترس به لرزش میافتاد گفت:
_ من باید از کی انتقام بگیرم؟ تو داری منو میترسونی افسانه.
_ خواهش میکنم، خواهش میکنم انتقام منو بگیر... انتقام منو بگیر.»
۲. «در با صدای نسبتا بلندی پشت سرش بسته شد و صدای جیغ خفهای گلویش را در بر گرفت. با چهرهای رنگباخته از ترس به سمت در بازگشت که صدای دورگهای نفسش را در سینه حبس نمود:
_ به انجمن ستارگان شمال خوش اومدی.»
دیدگاه خود را بنویسید