روایتی پراحساس از تردیدهای زنی تنها که در برزخ میان وفاداری به عشق ابدی همسر شهیدش و آغاز فصلی نو با عاشقی قدیمی، باید تصمیمی سرنوشتساز بگیرد.
خورشید، زنی عاشق و مادری فداکار است که پنج سال پس از فقدان همسرش توحید، همچنان در حصار خاطرات شیرین و عهدی که با او بسته، روزگار میگذراند. او به تنهایی بار مسئولیت بزرگ کردن دو فرزندش، صدرا و سحر را در خانهای که با عشق بنا شده، به دوش میکشد. اما بازگشت ناگهانی ماهان، پسرعموی تحصیلکرده و دلسوزی که پس از ده سال دوری از وطن، هنوز دل در گرو عشق قدیمی خورشید دارد، آرامش ظاهری زندگیاش را برهم میزند. ماهان با وعدهی ساختن دنیایی امن و پر از رفاه برای او و بچهها پا پیش گذاشته و اصرار دارد که خورشید باید از گذشته عبور کند. اکنون خورشید در جدالی سخت میان وفاداری به عشق اسطورهای توحید و پذیرش منطقیِ تکیهگاهی امن برای آیندهی فرزندانش گرفتار شده است؛ انتخابی که نه تنها سرنوشت او، بلکه آیندهی صدرا و سحر را نیز دگرگون خواهد کرد.
برای مطالعه بخشی از کتاب، فایل زیر را دانلود کنید
khorshed.PDF
۱.
«زل زد توی چشمانم و گفت: "این خونه که هیچی نیست، اصل سند این خونهست که ششدانگ به اسم خودت خورده" و دستش را گذاشت روی قلبش. روزی که بهخاطر من وسط حیاط بید مجنون کاشت، گفتم: "باورم نمیشه." میدانست که من چقدر بید مجنون دوست دارم. خندید و گفت: "هم من و هم این بید مجنون، لیلیِ همین خونهایم."»
۲.
«دلم میخواست بهجای همه این حرفها، بهم میگفتی که دوستم داری و از برگشتنم خوشحالی؛ که حاضری باهام ازدواج کنی و بشی همه چیز من. که بهم اجازه بدی همه دنیا رو به پات بریزم و یه بهشت کوچیک برات بسازم همینجا روی زمین. میدونی خورشید؟ همه عمر این پادشاه به ولیعهدی گذشت و حالا شاه بودن رو بلد نیست... بهم حق بده.»
دیدگاه خود را بنویسید