زنی تنها با کشف عتیقهای مرموز، اسیر رویاهای تاریخی زنانی رنجکشیده میشود و پس از دریافت تماسی ناشناس، برای یافتن هویت واقعیاش به طرزی اسرارآمیز ناپدید میگردد.
مهتاب، زنی جوان و حساس، در حصار زندگی مشترکی سرد با احمد و در میان جمعی که دغدغههایشان فراتر از ظواهر و روزمرگی نمیرود، احساس تنهایی و بیگانگی عمیقی میکند. پناهگاه او خانه پدری و شیء مرموزی به نام «برسمدان» است؛ عتیقهای که از زیرزمین خانه پیدا شده و زندگی او را دگرگون کرده است. این شیء قدیمی تنها یک وسیله نیست، بلکه دریچهای است که خوابهای مهتاب را به کابوسهایی تکراری از زنانی در گذشتههای دور پیوند میزند؛ زنانی که هر یک به نوعی رنجکشیده و در جستجوی هویت گمشده خویش بودهاند. مهتاب که خود را اسیر تکرار و بیهویتی میبیند، با تاثیرپذیری از این رویاها و فشار اطرافیان، دچار بحران روحی میشود. در این میان، تماس تلفنی مردی ناشناس که ادعا میکند غریبه نیست و باید او را ببیند، نقطه عطف ماجرا میشود. مهتاب پس از این تماس مرموز و در پی یافتن حقیقتی پنهان، ناگهان ناپدید میشود و خانواده و همسرش را در بهت و نگرانی فرو میبرد؛ گمشدنی که راز آن در پیوند میان آن عتیقه باستانی و سرنوشت زنان تاریخ نهفته است.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
mahro.PDF
۱.
«پای خواب آرامش به کابوسهایی تکراری غل و زنجیر شده بود و این را مدیون برسمدان بود. مدیون وسیلهای که معلوم نبود به کدام نیرو از کنج آن زیرزمین نمور، موج خاطرات زنانی سردرگم و حیران را در صندوقچهی خواب مهتاب جای میداد. هر شب به کابوسی تلخ از میان چشمهایی آبی و فراخ، زنانی را میدید که هر کدام به نوعی مونس کهنهی شیء قدیمی بودند و خود در میان جماعتی غریب، سرگردان به جستجوی هویتی گمشده میگشتند. هر شب گویی در خواب دست گرم مهتاب را میگرفتند و حرف زده و نزده، او را از گذرگاههایی عجیب میگذراندند؛ گذرگاههایی پر پیچ و خم، مکانی که بخشی از زندگی خود را در آن جای داده بودند.»
۲.
«باید دوباره به آینه پناه میبرد، دست سردش را روی آن میکشید و از تصویر محزونش میپرسید من... که هستم؟ چه هستم؟ دلش میخواست صدایی از آینه بشنود؛ از تصویر ترسناک و مبهم، اما سکوت همه جا را فرا گرفته بود. خشمگین و مضطرب به آنی دستش را بالا برد و محکم به آینه کوفت، خون فواره زد و به صورتش پاشید. با صدایی گرفته گفت: ترسو... ترسو... تو عاشق اسارتی... میخوای بگی مثل شماهام اما نیستی، میخوای به همه بگی یه زندگی عادی و عاشقانه داری اما نداری... مهتاب احمق... مهتاب ترسو...! و بلند بلند گریست.»
دیدگاه خود را بنویسید