سبد خرید
{{item.title}} {{item.subtitle}}
{{item.total|number}} تومان
حذف
سبد خرید شما خالی است.

هورا

از {{model.count}}
300,000 تومان
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
تعداد
نوع
  • {{value}}
کمی صبر کنید...

زاهدی جوان در روستایی نفرین‌شده، با زنی مرموز در یک مقبره‌ی ممنوعه روبه‌رو می‌شود که نه‌تنها ایمانش را به چالش می‌کشد، بلکه او را به سمت کابوسی مشترک و سرنوشتی شوم فرا می‌خواند.

محصولات مرتبط

در روستای دورافتاده و مه‌گرفته‌ی «تسلا»، جایی که زمان در آن متوقف شده و خرافات بر ذهن اهالی سایه افکنده است، جوانی زاهدمنش به نام «ابراهیم خالدی» زندگی می‌کند. او که از روزمرگی‌های پوچ و نگاه‌های سنگین مردم روستا به تنگ آمده، شب‌ها را در انزوای امامزاده‌ای متروک و ترک‌خورده به سحر می‌رساند؛ مکانی که مردم از ترس اجنه و نفرین، جرأت نزدیک شدن به آن را ندارند. اما خلوت ابراهیم با ورود زنی ناشناس و اثیری در هم می‌شکند؛ زنی با ظاهری فریبنده و متفاوت از زنان پوشیده و سنتی روستا که نه‌تنها هراسی از فضای وهم‌آلود مقبره ندارد، بلکه سکه‌های نذری را جمع می‌کند.

این غریبه‌ی مرموز که گویی از دل کابوس‌های مشترک و تاریک ابراهیم بیرون آمده، مدعی است که سرنوشت‌شان به یکدیگر گره خورده است و از رازی هولناک درباره‌ی یک طناب دار سخن می‌گوید. در حالی که ابراهیم میان عشق تحمیلی به دختری روستایی به نام لیلا و کشش مقاومت‌ناپذیر به این زن ناشناس دست‌وپامی‌زند، حضور این غریبه بنیان‌های اعتقادی و آرامش ظاهری او را می‌لرزاند. آیا این زن توهمی برخاسته از تب و تنهایی است، یا حقیقتی خطرناک که قرار است ویرانی تسلا و ابراهیم را رقم بزند؟.

برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید

hora.PDF

۱. ناگهان صدای جرقه‌ای مرا میخکوب کرد. برگشتم و به کمک نور بی‌جان پی‌سوز سفالی، دست ظریفی را که مشغول روشن کردنش بود دیدم. ناباورانه، لرزان و متعجب به سمت نور رفتم. دهانم باز مانده بود. عرقی سرد روی پیشانی‌ام شره می‌کرد؛ با گوشه‌ی آستینی تندتند آن را پاک کرده و خیره ماندم. چه کسی حاضر بود جز من به این مکان پا بگذارد؟

با روشن شدن پی‌سوز، حالا دیگر به‌وضوح زن جوان و نیمه‌عریانی را روبه‌رویم می‌دیدم. آری... یک زن! آدمی که حجم داشت و سایه‌اش بر قبا افتاده بود. باورم نمی‌شد. سر سنگینم را عقب گرفتم و دستی جلوی چشمانم تکان دادم. خواب نبودم... دود پی‌سوز می‌چرخید. نمی‌دانستم چطور صدایم را به بیرون حلق بفرستم که از واکنش مجهول آن ناشناس نهراسم و خودم را نبازم. من تا‌به‌حال به‌غیر از خیال، زنی را با این پوشش جلوی خود ندیده بودم. تسلا؟ زن نیمه‌عریان؟ آن هم اینجا؟




۲. 

ناگهان چهره‌ی او را به‌خاطر آوردم؛ شیشه‌های سبز و بلند در اتاقی بزرگ با آینه‌ای تک‌وتنها. دیگر تصویر مثل روز جلوی چشمانم نمایان شد. در آن اتاق، مردی با موهایی بلند به طناب داری کلفت آویزان بود و خودش با کمک زنی پری‌روی، گره‌ی دار را سفت‌تر می‌کرد و آن زن که در مِه‌ غلیظِ نگاهش نافذ بود، کسی نبود جز این زیباروی نیمه‌برهنه که مردِ به‌دار آویخته را تاب می‌داد...

زن بلند فریاد زد: "من و تو در کابوسی شوم، در غباری فرورفته کنار هم هستیم. می‌بینی؟ من ناآشنا نیستم."

و صدای هق‌هق گریه‌اش که بلند شد و شانه‌های ظریفش لرزید، دیگر شک نداشتم او همان خوابی را دیده که من به‌عنوان کابوسی هراس‌انگیز سعی در فراموش کردنش داشته‌ام. اما او که بود؟ از کجا آمده بود؟ چگونه مرا پیدا کرده بود

نویسنده
کاملیا کوشش
شابک
9786009744466
نوبت چاپ
اول
سال انتشار
1399
تیراژ
500 جلد
میزان فروش تا کنون
500 جلد
نوع جلد
نرم
قطع
رقعی
تعداد صفحات
244 صفحه

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...