یک بازرس سختگیر برای نجات وجدان کاریاش، مخفیانه به قلب کارخانهای فاسد نفوذ میکند و ناخواسته درگیر بازی خطرناکی میشود که تمام قواعد زندگیاش را به چالش میکشد.
آرزو امیری، دامپزشک متخصص سمشناسی و بازرس ۳۶ سالهی اداره استاندارد، زنی قانونمدار است که سالهاست پشت دیواری از اصول سختگیرانه و تنهاییِ خودخواسته پناه گرفته است. زندگی آرام و خطکشی شدهی او زمانی به هم میریزد که حکم توقیف محصولات یک کارخانه لبنیات را امضا میکند؛ کارخانهای که متعلق به اقوام همسر برادرش است و توقف آن، جنجالی بزرگ در خانواده به پا میکند. آرزو که همزمان زیر فشار برادرش برای نادیده گرفتن قانون و نگاههای سنگین اطرافیان به تجردش قرار دارد، با مردی مرموز به نام «امیر» آشنا میشود؛ مردی که رفتارهایش هیچ شباهتی به کلیشههای ذهنی آرزو ندارد. در حالی که آرزو رازی پنهان در محلههای پایین شهر و میان آسیبدیدگان اجتماعی دارد، تصمیم میگیرد برای اثبات حقانیت حرفهای خود، دست به کاری خطرناک بزند: نفوذ شبانه و غیرقانونی به کارخانه. اما این ماجراجویی، حقایقی را آشکار میکند که مرز میان نفرت و عشق، و قانون و احساس را در دنیای او برای همیشه جابهجا خواهد کرد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید.
sorati50.PDF
1
بدون سر و صدا شروع میکنم یکییکی بشقاب و کاسهها را کفمالی کردن. چند دقیقه که میگذرد، برمیگردد و چند سری بشقاب را کنارم میگذارد. با تعجب که نگاهش میکنم، خونسرد میگوید:
_ منم باید یه جوری این سه ساعت رو بگذرونم دیگه!
دو سه نفر سر بازی با هم درگیرند و صداها باز بلند میشود. بیخیالش میشوم؛ به من چه اگر میخواهد مشغول باشد. اصلاً بگذار تا صبح راه برود و خرتوپرتها را جمع کند.
چند بار میرود و هر بار در سکوت ظرفهای بیشتری را کنارم تلنبار میکند. حس میکنم آدم مریضی باشد و حالا که من گفتهام میخواهم ظرفها را بشویم، میخواهد رنجم دهد و همه را روی سرم آوار کند تا بالاخره زبان به شکوه باز کنم، ولی کور خوانده.
_ برو اون طرف، من آب بکشم.
نفسی میکشم و بییکیبهدو کنار میروم. با فاصله میایستد و دستهایش را زیر آب میگیرد. با حوصله شیر را میچرخاند و چند بار سردی و گرمی آب را امتحان میکند. بشقاب را به سمت آبچکان میگیرد، فقط در جوابش سر تکان میدهم.
_ نباید میشستی.
دوباره که شروع میکند، بیاعصاب به طرفش برمیگردم و میگویم:
_ میشه دخالت نکنید؟
کاسهای را چند بار زیر آب دست میکشد و سفت میگوید:
_ نه.
کاسه را که بالا میگذارد، بدون نگاه کردن ادامه میدهد:
_ میدونی وقتی یکی مظلوم باشه نمیتونم زبونم رو نگه دارم. الآن هم دارم اصرار میکنم که نباید میشستی چون داره حقت ضایع میشه.
_ حق شما یا من؟
_ شما.
سریعتر از قبل ظرفها را کف میزنم و میگویم:
_ من راضیام.
_ خب همین دیگه، مشکل اینجاست. من عصبی میشم یکی کوتاه بیاد. بعد چون دلم نمیآد به اونی که کوتاه اومده حرفی بزنم، برا اون آدم ظالمه گارد میگیرم. آخرش هم میشم بیشعور.
لیوانی را که کفمالی کردهام محکم جلویش میگذارم و میگویم:
_ میتونی فقط بایستی و تو کاری که بهت ربطی نداره دخالت نکنی.
_ بدبختی اینجاست که نمیتونم.
_ خب چون احتمالاً آدم فضولی هستی
تکه دوم: فلسفه آسمان صورتی
این ادله مرا میترساند. نکند آدمهایی که شیشه میکشند و آسمان را صورتی میبینند، هر روزِ روز خوبی داشتهاند؟! آخر صورتی زیادی نزدیک به قرمز است. اکبر گفته وقتی برای مدت کمی هم ترک کرده بوده، تا مدتها هنوز آسمان را صورتی میدیده است. گفته بود:
_ تا وقتی آسمون آبی نشه، خوب نشدی.
پرسیده بودم:
_ چه جور صورتیای؟
_ صورتی کدرِ غبار گرفته، ولی قشنگ.
بعد چند بار دستی در موهای سیخ شده در هوایش کشیده و گفته بود:
_ در حدی که باورم نمیشه یه روز آسمون آبی بوده.
لبهی گاریاش نشسته و گفته بود:
_ اگه واقعاً آسمون آبی نباشه چی؟ اگه ما واقعی ببینیم و شما توهم چی؟
وقتی دیدهام دیگر حرفهایش بوی منطق نمیدهد، بلند شدهام و با خداحافظی کوتاهی رهایش کردهام؛ ولی هنوز هر وقت به آسمان نگاه میکنم، میترسم آسمان آبی نباشد. مثلاً همین حالا که آسمان به سرخی و زردی میزند، فکر میکنم که نکند وقتی کسی معتاد است فقط دنیا را غروب ببیند؟! نکند اعتیاد یعنی طلوعها را رها کنی و همیشه میل به ماه داشته باشی؟!
دیدگاه خود را بنویسید