محمد اپرا با دریافت کارت عضویت هلالاحمر، با غرور و تردید پا به عرصهی پرخطرِ نجات میگذارد؛ جایی که خیلی زود میفهمد فاصله میان ادعا و قهرمانی، تنها یک تصمیم در ثانیه است.
محمد اپرا با دریافت کارت عضویت هلالاحمر، با غرور و تردید پا به عرصهی پرخطرِ نجات میگذارد؛ جایی که خیلی زود میفهمد فاصله میان ادعا و قهرم محمد اپرا، جوان بیستوهفتسالهای است که به همراه دوست و همکار قدیمیاش، اصغر، دورههای آموزشی سازمان هلالاحمر را با موفقیت پشت سر گذاشته است. در آخرین روز کلاس، فضای آرام آموزشی با حضور رضا مقامی، یکی از اعضای باسابقه و دارندهی مدال شجاعت، تغییر میکند. مقامی روایتی نفسگیر و باورنکردنی از نجات معجزهآسای چند انسان از دل یک ساختمان شعلهور را بازگو میکند؛ داستانی که محمد با دیدهای تردیدآمیز به آن مینگرد و آن را اغراقآمیز میپندارد.
اکنون محمد با دریافت کارت عضویت، رسماً وارد دنیایی شده است که پیش از این تنها تصوری هیجانانگیز از آن داشت. او که در زندگی روزمره با دغدغههای معمولی دستوپنج نرم میکند، حالا عضوی از سازمانی است که «خطر» و «حادثه» بخش جداییناپذیر آن است. اما آیا محمد که داستانهای قهرمانانه را باور ندارد، آمادگی رویارویی با لحظهای را دارد که واقعیت خشن حوادث، او را در بوتهی آزمایش قرار دهد؟ این داستان، روایتگر عبور از مرز رویاهای جوانی و ورود به میدان سختِ تصمیمگیریهای حیاتی است.انی، تنها یک تصمیم در ثانیه است.
برای مطالع بخشی از کتاب، فایل زیر را دانلود کنید
khak_1.PDF
1.«از مغازههای اطراف یه پتوی بزرگ جور کردم و با شیر آب همون مغازه پتو رو کامل خیس کردم و انداختم روی سرم و رفتم توی ساختمون. شعلههای آتیش از نورگیر راهپلهها کامل معلوم بود... یک، دو، سه، حرکت! دستبهدست همدیگه از راهپلهها پایین اومدیم و از در ورودی و بین شعلهها بیرون پریدیم.»
۲. «از اینکه کارت عضویت رو بهم داده بودن اونقدر خوشحال بودم که میخواستم سوراخش کنم بندازم دور گردنم تا همه ببینن که حالا منم عضو فعال یه سازمان بزرگ هستم.»
دیدگاه خود را بنویسید