بعد از ساليان سال با حالى زار وارد خانهى پدرى شدم و هجوم خاطرات تلخ و شيرين گذشته بر سرم آوار شدند. لنا با ديدن عمارت وسط باغ با هيجان پرسيد :ــ مامان چه خونهى بزرگ و قشنگى! مثل قصر سيندرلاست! چرا تا حالا اينجا نيومده بوديم؟در جوابش فقط سكوت كردم و ياد روزى افتادم كه ناهيد همسر پدرم، با داد و فرياد روبه پدرم گفت :«يا جاى من تو اين خونهست يا جاى دختر تحفهت.»و به همين راحتى از خانهى پدرى رانده و به دست كارگر خانهمان آمنهخانم، سپرده شدم. پدرم اجازه نداشت به ديدنم بيايد و فقط گاهى تلفنى باهم صحبت مىكرديم. ماهانه مبلغى به دست آمنهخانم مىرساند تا براى تامين مخارج من دچار مشكل نشود.چه فرشتهاى بود آن زن! از محبت هيچ چيزى برايم كم نمىگذاشت و مرا مثل بچه خودش تر و خشك مىكرد. چه شبهايى كه سرم را روى پاهايش مىگذاشتم، از دلتنگىهايم مىگفتم و اشك مىريختم. هميشه با صداى مهربانش مىگفت :«خدا بزرگه درست مىشه. تو رو مثل دختر خودم دوست دارم.»من حاصل يك ازدواج ناموفق و از مادرى غير ايرانى بودم. بعد از تولدم مادرم كه نمىتوانست با سنتها و اخلاقيات مرد ايرانى كنار بيايد؛
برای مطالعه بخشی از کتاب ، فایل زیر را دانلود کنیدa829b93b697b4e3694bd9b0719ab31db.pdf
دیدگاه خود را بنویسید