سبد خرید
{{item.title}} {{item.subtitle}}
{{item.total|number}} تومان
حذف
سبد خرید شما خالی است.

من برای دیدارکوتاه به این دنیا آمده ام

از {{model.count}}
100,000 تومان
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
تعداد
نوع
  • {{value}}
کمی صبر کنید...

محصولات مرتبط

« خیلی دیر شده »

تازه از شرکت برگشته ­ام، از خستگی حال درستی ندارم یک لیوان آب از یخچال بر می­دارم و سر می­کشم. 

دیشب حوصله نداشتم غذا درست کنم، الآن باید نیمرو بخورم یا یک بسته سوپ خالی کنم توی آب جوش و خودم را سیر کنم. 

لباسهایم را در می­آورم و دست و صورتم را می­شویم تازه می­خواهم بروم آشپزخانه که تلفن زنگ می­زند، باباست سلام بابا خوبین؟ 

سلام فرزادجان، مامان حالش بد شده اگر می­تونی زودتر بیا شهرستان، می­خواد ترا ببیند از لحن بابا فهمیدم که دارد دروغ می­گوید و چیزی را از من پنهان می­کند.

مامان که حالش خوب بود. بابا به من راستشو بگو لطفاً ما هم نفهمیدیم چی شد، دکتر می­گوید سکتة خفیفی کرده گوشی را می­گذارم و بلافاصله لباس می­پوشم، دیگر فرصت غذا خوردن نیست، یک ساعت بعد در فرودگاه هستم بلیط می­گیرم و با اولین پرواز خودم را به خانه می­رسانم. اما خیلی شده، بیچاره مادر، مثل اینکه چند روز قبل حالش بد شده بود ولی هرچه به پدر می­گفت که مرا خبر کند او قبول نمی­کرد. این موضوع را زهراخانم، خدمتکارِ مامان به من گفت. انگار پدر زیاد دوست نداشت که حال مامان خوب شود، می­دانست اگر من خبردار شوم حتماً برای سلامتی او تلاش می­کنم و زمانی که مطمئن شده بود که دیگر خیلی دیر شده با عجله مرا خبر کرد.

متأسفانه وقتیکه من رسیدم نیمساعت از مرگ مامان می­گذشت فکر می­کردم که بابا خیلی غصّه خورده، ولی او خونسردتر از این حرفها بود. البته تظاهر به ناراحتی می­کرد. 

یادم نیست سرمزار چگونه گذشت و کِی به خانه برگشتیم. 

برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر دانلود کنید

didarkot.PDF

نویسنده
بهناز صبا
شابک
9786009599684
قطع
رقعی
نوبت چاپ
اول
سال انتشار
1400
نوع جلد
نرم
تعداد صفحات
80
تیراژ
800 جلد
میزان فروش تا کنون
800 جلد

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...