« خیلی دیر شده »
تازه از شرکت برگشته ام، از خستگی حال درستی ندارم یک لیوان آب از یخچال بر میدارم و سر میکشم.
دیشب حوصله نداشتم غذا درست کنم، الآن باید نیمرو بخورم یا یک بسته سوپ خالی کنم توی آب جوش و خودم را سیر کنم.
لباسهایم را در میآورم و دست و صورتم را میشویم تازه میخواهم بروم آشپزخانه که تلفن زنگ میزند، باباست سلام بابا خوبین؟
سلام فرزادجان، مامان حالش بد شده اگر میتونی زودتر بیا شهرستان، میخواد ترا ببیند از لحن بابا فهمیدم که دارد دروغ میگوید و چیزی را از من پنهان میکند.
مامان که حالش خوب بود. بابا به من راستشو بگو لطفاً ما هم نفهمیدیم چی شد، دکتر میگوید سکتة خفیفی کرده گوشی را میگذارم و بلافاصله لباس میپوشم، دیگر فرصت غذا خوردن نیست، یک ساعت بعد در فرودگاه هستم بلیط میگیرم و با اولین پرواز خودم را به خانه میرسانم. اما خیلی شده، بیچاره مادر، مثل اینکه چند روز قبل حالش بد شده بود ولی هرچه به پدر میگفت که مرا خبر کند او قبول نمیکرد. این موضوع را زهراخانم، خدمتکارِ مامان به من گفت. انگار پدر زیاد دوست نداشت که حال مامان خوب شود، میدانست اگر من خبردار شوم حتماً برای سلامتی او تلاش میکنم و زمانی که مطمئن شده بود که دیگر خیلی دیر شده با عجله مرا خبر کرد.
متأسفانه وقتیکه من رسیدم نیمساعت از مرگ مامان میگذشت فکر میکردم که بابا خیلی غصّه خورده، ولی او خونسردتر از این حرفها بود. البته تظاهر به ناراحتی میکرد.
یادم نیست سرمزار چگونه گذشت و کِی به خانه برگشتیم.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر دانلود کنید
didarkot.PDF
دیدگاه خود را بنویسید