جستوجوی ستایش برای کشف هویت نویسندهای مرموز و ناشناس، در حالی که میان فشارهای تحمیلی برای ازدواج و حمایتهای غیرتمندانهی پسر داییاش، درگیر طوفانی از احساسات ناگفته میشود.
ستایش، دختری دانشجو و شیفتهی ادبیات است که سالهاست در سایهی حمایت دایی کتابفروش و روشنفکر خود زندگی میکند. او که دلبستهی اشعار و مقالات نویسندهای ناشناس و مرموز با نام مستعار «س. سیمرغ» است، آرامش خود را در دنیای واژهها و محافل ادبیِ کتابفروشی دایی میجوید؛ جایی که بحثهای داغ پیرامون نویسندگان و فیلسوفان جدیدی چون «آیینآرا» همواره در جریان است. اما در خانه، اوضاع به این آرامی نیست. زندایی که نگاهی سنگین و گاه ترحمآمیز به حضور ستایش دارد، مدام با بهانههای مختلف در پی یافتن خواستگار برای اوست تا هرچه زودتر بار این مسئولیت را از دوش خود بردارد. در این میان، «آوش»، پسر دایی ستایش، با رفتاری متفاوت، شوخطبعانه و گاه آمیخته به غیرتی پنهان، تمامقد در برابر نقشههای مادرش میایستد و تنشهای عاطفی ناگفتهای را در فضای خانه رقم میزند. ستایش در کشاکشِ رازهای ادبیِ حلنشده، فشارهای خانوادگی و احساسات مبهمی که در اطرافش موج میزند، به دنبال کشف هویت و جایگاه واقعی خویش است؛ اما آیا کنار رفتن پردهها از «گوشههای پنهان» زندگی، آرامش او را تضمین خواهد کرد؟
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
penhanyy 30.PDF
۱.
از پشت پیشخوان کتاب «ستایش» را برمیدارم؛ باز که میکنم چشمم بر روی دستخط زیبایش میافتد، روی آن دست میکشم. هنوز بوی عطر جوهر خودکارش لای کتاب مانده است، با امضا و چند سطری نوشته از دستخط خود شاعر: «س. سیمرغ».
آن اوایل همه با همین اسم مستعار میشناختندش، همین حالا هم کسی نمیشناسدش؛ نوشتههایش را چرا، اما خودش را نه. هر روز میخوانمش، مخصوصاً این بیتش را:
«اینقدر گفتم بیا تا ماه را حیران کنم / با شعاع چهرهات خورشید را پنهان کنم»
اگر بود همیشه در اوج بود و سر زبانها، و اگر نبود حتماً خبری بود. اولِ مقالههایش همیشه بهترین شعرهایش را مینوشت.
۲.
آنوقت آوش پرید توی آشپزخانه و از ترسم بشقاب گلقرمز زندایی را شکستم؛ قلبم هنوز میزد. خندید و تازه پرسید: «جدی ترسیدی!؟»
با مشت زدم به بازویش: «دیوونه ببین چیکار کردی!»
انگشتهایم از سفتی بازویش درد گرفت؛ با تعجب نگاهش کردم: «عضلهها رو ترکوندیها!»
با لبخند یک دستش را مشت کرد و کوبید به بازوی دیگرش، یعنی که هیکل رو حال کن. هر دو خندیدیم. آهسته پرسیدم: «راستشو بگو؛ برای کی اینقدر به خودت میرسی؟»
حاشا میکرد: «من!؟... هیشکی.»
خردههای چینی را که جمع میکرد، خنده را روی صورتش میدیدم. پاپیچش شدم تا بگوید و نمیگفت؛ نمیتوانست به من دروغ بگوید. صورتش مردانهتر شده بود، اما وقتی لبخندی روی چهرهاش مینشست، حالت لبها و چشمهایش همان چهرهی کودکیاش بود.
دیدگاه خود را بنویسید