دختری عاشق مجبور میشود محرم اسرار و مرهم زخمهای مردی شود که در فراق معشوقهاش میسوزد، غافل از اینکه تنها پناه واقعیاش، همان کسی است که در کنارش ایستاده و در سکوت جان میدهد.
ریما، دختری آرام و صبور، در میان طوفانی از احساسات ناگفته و رازهای سربهمهر گرفتار شده است. او عاشقانه و در سکوت، دل به ماهور باخته است؛ پسری مغرور و جذاب که خود، دلخسته و ویران از عشقی نافرجام به دختری دیگر به نام ترلان است. ماجرا زمانی پیچیده میشود که ترلان ناگهان ناپدید شده و با پویا، رفیق صمیمی ماهور، ازدواج میکند و ماهور را در برزخی از جنون و بیخبری رها میسازد. در این میان، ریما ناخواسته وارد بازی کثیفی میشود که پویا به راه انداخته و مجبور میشود برای محافظت از غرور ماهور و البته حفظ راز خود، نقش «سنگ صبور» را برای عشقش بازی کند.
ریما هر روز شاهد سوختن و آب شدن مردی است که تمام دنیای اوست، اما ماهور او را تنها به چشم یک تکیهگاه و رفیق میبیند و از آتش پنهانی که در دل ریما زبانه میکشد، بیخبر است. در حالی که ریما در خانه نیز تحت فشار برادرش برای ازدواجی اجباری و منفعتطلبانه است، باید انتخاب کند: آیا همچنان در سایه بماند و شاهد ویرانی مرد رویاهایش باشد، یا اینکه خطر کند و با برملا کردن حقایق تلخِ خیانتِ اطرافیان، شانس خود را برای به دست آوردن قلبِ «شاه بیدل» امتحان کند؟ این داستان، روایتگر عشقی است که در سکوت فریاد میکشد و قلبی که برای التیام دیگری، خود را قربانی میکند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
shah b del 50.PDF
برش اول:
این بخش آغاز تنش و ورود ماهور به خلوت ریما است، جایی که ترس و آشنایی در هم میامیزند.
«فکر اینکه گیر یک سارق افتاده باشم وحشت به جانم انداخت و بیاراده شروع به تقلا کردم. کوچه بنبست تاریک بود و جز درِ آبیرنگ خانهای در انتهای کوچه، هیچ خانهای پنجرهای رو به کوچه نداشت که کسی صدایم را بشنود. قلبم در حال بیرون آمدن از سینهام بود. چهره مرد را نمیدیدم اما بوی عطرش بینهایت آشنا بود. مرد پایش را روی زانویم فشار داد تا از تقلا دست بردارم. تمام این تقلاها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد و مرد به آرامی گفت:
— هیس... منم ماهور.
بهیکباره ترس از وجودم رخت بربست و آرامش جایش را گرفت. از تقلا دست برداشتم و به آرامی دستش را از روی لبم برداشتم. اخمهایم را در هم کشیدم و غریدم:
— دیوونهای تو؟ نمیگی از ترس سکته میکنم؟ از کی تا حالا خفتگیر شدی؟
پوزخندی زد و عصبی گفت:
— از وقتی اون گوشی بیصاب رو جواب نمیدی و دیوونهم کردی... چه خبره که بازی جن و بسمالله راه انداختین؟»
برش دوم:
«با صدایی که بغض نهفته درونش را میشد بهخوبی حس کرد گفت:
— ترلان از من چی به تو گفته؟
— هیچی... اون با منم حرف نزد و رفت.
— دارم دیوونه میشم ریما... من به پویا به چشم برادر نگاه میکردم. هر جا میرفتم کنارم بود... چرا از پشت بهم خنجر زد؟
آهی کشیدم و در حالی که به روبهرو خیره شده بودم، گفتم:
— شاید اونم عاشق ترلان بوده و تو خبر نداشتی.
با مشت روی فرمان کوبید و غرید:
— نبود... اون با تو دوست بود! برای همین همیشه من و ترلان شما رو با خودمون همراه میکردیم تا شما هم بتونین با هم باشین.
آتش زیر خاکستر احساس پنهانیام بهیکباره شعله کشید و با بغض نالیدم:
— اما من و پویا هیچ حسی به هم نداشتیم، تو اشتباه متوجه شدی.»
دیدگاه خود را بنویسید