سبد خرید
{{item.title}} {{item.subtitle}}
{{item.total|number}} تومان
حذف
سبد خرید شما خالی است.

سیاهپوش

از {{model.count}}
1,100,000 تومان
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
تعداد
نوع
  • {{value}}
کمی صبر کنید...

دختری که برای فرار از حجله‌ی اجباری می‌جنگد، با پناه دادن به مردی زخمی و تحت تعقیب در قلب خانه‌ی پدری، بازی خطرناکی را با سرنوشت، آبرو و عشق آغاز می‌کند.

محصولات مرتبط

آیرین، دختری جسور و کُرد است که رؤیای تحصیل در تهران را در سر می‌پروراند، اما تقدیر و تصمیم پدرش شاهرخ، او را در حصار ازدواجی اجباری با پسری به نام داژیار گرفتار کرده است. آیرین که از این وصلت بیزار است، برای فرار از فشار خانواده به دل کوهستان پناه می‌برد و آنجا با صحنه‌ای هولناک روبه‌رو می‌شود: مردی سیاه‌پوش و تیرخورده که در آستانه‌ی مرگ است. او با پذیرش خطری بزرگ، این غریبه‌ی مرموز به نام «آریو» را مخفیانه به خانه می‌آورد و در اتاقی متروکه پنهان می‌کند. در حالی که تدارکات عروسی ناخواسته با سرعت پیش می‌رود و آیرین برای برهم زدن آن دست به هر کاری، حتی آسیب زدن به خود می‌زند، حضور پنهانیِ آریو معادلات زندگی‌اش را پیچیده‌تر می‌کند. اکنون آیرین در میانه‌ی جنگی برای حفظ هویت و آینده‌اش، با مردی همراه شده که رازی از انتقام بر سینه دارد. آیا این غریبه‌ی خطرناک، راه نجات اوست یا آغازگر ویرانیِ آبروی خاندان شاهرخ؟

برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید

siyahp~1.PDF

تکه اول:

«تو را نمی‌دانم ولی من دل به چشمانت دادم و به همان خنده‌های نابِ مخفی در نگاهت. من جان به اخم میان ابروهایت سپردم. بند دلم با تنِ مردانه‌ی صدایت پاره شد. شاید بگویی دیوانه‌ام... هستم جانا، هستم. خودت گفتی عاشقی یعنی دیوانگی؛ خودم خندیدم در نگاهت و گفتم وای از این دیوانگی. می‌دانی مرد سیاه‌پوش من؟ دل زدم با هر آخ گفتنت و تو دست مشت کردی از هر قطره اشکم و ما همدم شدیم برای هم. من مرهم گذاشتم روی زخمت و تو مردانه کنارم ماندی. نه اینکه سیاه‌پوش بودن نیاید به توی لعنتی، نه می‌آید؛ برعکس جذابت می‌کند ولی دل است دیگر، خون می‌شود... رگ است دیگر، نبض می‌زند... قلب است دیگر، می‌شکند.»


تکه دوم:

«سینه به سینه‌ام ایستاد و من دیدم قفسه‌ی سینه‌اش را که تندتند بالا و پایین می‌رود. نمی‌دانم با چه جرئتی سر بالا آوردم و چشم دوختم در چشمان مشکی‌اش که رگه‌های سرخ داشت. دندان روی هم می‌فشرد که داد نزند.

 _ غذات رو شریک شدی باهام، نجاتم دادی از مرگ، تا صبح بالاسرم موندی و من این‌قدر بی‌چشم‌ورو نیستم که یادم بره جونم رو مدیونتم، ولی... ولی این رگ زدن و عقب انداختن عقدت راه‌حله؟ یه بار عقد رو انداختی عقب، بار دوم می‌خوای چی‌کار کنی؟ بازم رگت رو بزنی؟

   لب باز کردم که بگویم به تو مربوط نیست ولی او دست بالا آورد:

 _ گوش کن... گوش کن و حرف نزن تا حرفام تموم شه. تو هیچی نمی‌دونی از من جز یه اسم و اینکه تیر خوردم؛ هیچی نمی‌دونی و بازم پا می‌ذاری تو این اتاق بدون اون پیرمرد و تنهایی می‌آی اینجا و این خریته و حماقته.»

نویسنده
هاله بخت یار
شابک
9786226543156
نوبت چاپ
دوم
نوع جلد
نرم
سال انتشار
1404
قطع
رقعی
تعداد صفحات
960 صفحه
تیراژ
100 جلد
میزان فروش تا کنون
200 جلد

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...